مجموعه نامه های عاشقانه (5)
باران
باران که می بارد یادم می رود که تو چه بودی و چه کردی...
کاش می دانستم باران چه رازی دارد که مرا بی قرار و دلتنگ تو می کند؟؟؟
گاهی فکر می کنم اگر رفتن اینقدر آسان است پس چرا من جامانده ام و اگر ساده است (تو) چرا ساده کوچ کردی و رفتی....
خودت هم می دانی هر چه بود به خاطر تو بودو بس!
من به راحتی می دانستم برنده ی این قمارازپیش باخته باشم ، اما خواستم تو پیروز باشی...
اما این را بدان که همیشه حق با برنده ها نیست، می شود در حین بازنده بودن دوای درد قلب شکسته ای رااز خدا گدایی کرد...
ای کاش بدانی تاریخ آمدنت را به خاطر دارم،اما تاریخ رفتنت را هزار بار خط زدم تا فراموش کنم از تو دورم.
.
.
.
.
قشنگ ترین لحظه هایم را با سخت ترین دقایقت عوض می کنم...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:0 توسط قلب یخی
|