داستان فوق العاده زیبای ” چهار شمع “
چهار شمع به آهستگی میسوختند، در آن محیط آرام صدای صحبت آنها به گوش میرسید…
شمع اول گفت: “من صلح و آرامش هستم، هیچ کسی نمیتواند شعله مرا روشن نگه دارد من باور دارم که به زودی میمیرم…….”
سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد.
:..: ادامه داستان در ادامه مطلب :..:
+ نوشته شده در شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 13:55 توسط قلب یخی
|