داستان کوتاه و بسیار زیبای ” زنجیر عشق “

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش
خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود…
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم….
:..: ادامه داستان در ادامه مطلب :..:
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 22:34 توسط قلب یخی
|