زنجیر عشق

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش

خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود…

اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم….

                                 :..:  ادامه داستان در ادامه مطلب :..: