داستان بسیار زیبا و خواندنی ” فروش بهشت “
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و
طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد…
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
:..: ادامه داستان در ادامه مطلب :..:
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 11:57 توسط قلب یخی
|